شب بود
ادبي
برای مهر و کاوین تو جان را برای آرزویت آسمان را برای دیدن چشمان نازت به نامت میزنم نصف جهان را درون شهر من رودیست جاری صفایی داده شهر و مردمان را تو هم مثل صفای زنده رودی بیا بشکاف بشکاف اصفهان را درون شعر حافظ عشق جاریست که روشن کرده آفاق جهان را اگر از ترک شیرازی سخن گفت ندیده ترکهای چادگان را لعنت به کاشان شهر غم آلود خسته لعنت به هر که دلش اینجا شکسته لعنت به من مردی که اجزای وجودش ازعشق سیمین پیکری از هم گسسته لعنت به آن روزی که چشمانم تو را دید ای کاش قبل از دیدنت میگشت بسته لعنت به آغوشی که شبها تا دم صبح آرامگاهی شد برای مرد خسته لعنت به گیلاسی که بر دامانت افتاد این لکه ی ننگ است یا مهری خجسته لعنت به سر تا پای این عشق خیالی این موج نفرت که درون سینه رسته لعنت به اشعاری که از عشقت سرودم احساس شعر و شاعری از ذهن جسته لعنت فرستادن دگر سودی ندارد عارف ببین عشقت کنار که نشسته . . . و فکر میکنم این آشیانه غمگین است سکوت قرن معاصر چقدر سنگین است کلاغ زشت سیاهی که عاشق قو شد لطیفه های حقیقی همیشه غمگین است سزار عاشق روم است و دختری مصری هنوز عاقبت جنگ و عشق خونین است ادیسه گم شد و یعقوب فکر یوسف بود روال گم شدن و انتظار هم این است و در کشاکش و بلوای قرن بیست و یکم هنوز پیشه ی فرهاد عشق شیرین است تمام عمر به تلخی دوریت طی شد ولی حقیقت پنهان عشق شیرین است سیاه چشم سپید از قبیله ای دیگر ده روز که از دوری تو طی شده است نوروز زمین برای من دی شده است نوروز کنار یار نوروز شود بی یار بهار عاشقان کی شده است اوایلش ورق عشق رو نمی کردم تو را برای خودم آرزو نمی کردم همیشه حادثه ی عشق وقت نشناس است و گرنه من که تو را جست و جو نمی کردم بدون دعوت و ناخوانده میهمان منی برای آمدنت رفت و رو نمی کردم تو صادقانه نوشتی که دوستت دارم نوشته های تو را زیر و رو نمی کردم تو آمدی و همان لحظه عشق پیدا شد برای جستن تو هایوهو نمی کردم شبی که مرز میان من و تو می لغزید تو را که با هوسم رو به رو نمی کردم تو پاکدامنی و در نجابتت شک نیست تو را که یک شبه بی آبرو نمی کردم قسم به ساده ترین بیت این غزل بانو به غیر تو نفسی در گلو نمی کردم یک فاحشه ی کثیف بد کاره شدی از خانه و کاشانه ات آواره شدی من لذت اولین شب عیش توام بعد من بد کاره تو بد کاره شدی تقصیر من است یا که تقصیر تو بود که عاقبت کار تو بیچاره شدی قربانی بیچاره ی خون آغشته خواهان هوس های شبم آره شدی اکنون که تمام مهره ها سوخته اند یک کاغذ تکه تکه ی پاره شدی دلیل تب تا صبح به روی لب من فاطمه بودست روشنگر شام و شب من فاطمه بودست دیشب که پزشکان سرم عشق نوشتند گفتند دلیل تب من فاطمه بودست شب بود شب بود و تن خسته ی من پشت سیاهی شب بود و دل هرزه ی من رو به دو راهی شب بود و حجابی که به چشم همه انداخت جز چشم من وچشم شب و چشم سیاهی شب بود توهم همه جا سایه پراکند من نشئه و او نشئه و دل سوی تباهی شب بود نفسها به سیاهی گره خوردند من زل زده او زل زده در فکر گناهی شب بود چراغ شرف از تاقچه افتاد من هرزه و او هرزه هر دو ته چاهی شب بود خدایا تو که بیدار نبودی من بودم و او بود و شب وهیچ پناهی شب بود و سقوط هیجان های نخستین من خسته و او خسته و تن کاغذ کاهی شب بود سحر شد شب عارف به سر آمد غم ماند و من و خاطره یک شب واهی
تو حد نهایتی خود خاتمه ای
عشقی نفسی بر لب من زمزمه ای
خوش صورت وخوش سیرت وخوش جاذبه ای
تو فاطمه ای فاطمه ای فاطمه ای
بساز حال مرا با وسیله ای دیگر
قدیم ها همه ی عشق تیله بازی بود
درون چشم تو دیدیم تیله ای دیگر
تمام شعبده های قدیم لو رفتند
تو باز شعبده کردی به حیله ای دیگر
رهایی از قفس عشق از محالات است
چرا که پشت درش هست میله ای دیگر
درون سینه دلی نیست بار گیر و برو
شکار کن دل بی شیله پیله ای دیگر
جوانی از کف من برد دختری وحشی
همان که آمده بود از قبیله ای دیگر
| Design By : Night Skin |

